تبليغاتX
دلخوشیم که می آیی!!
دست نوشته های سید محمدرضا اصنافی
 

اتفاقات چند ماه اخیر کشور و حرف ها و چیز ها ی که در  این مدت دیدم  جای هزاران صفحه نوشتار را دارد .

 

یکی از این اتفاقات مواضع و حرکات آقای هاشمی رفسنجانی است.حرفهای قطعا نا صواب آقای احمدی نژاد در مناظره با موسوی(بنا به فرموده رهبری عزیز ناصواب می خوانم) قطعا دلخوری او را در پی داشت و نمود واضح این دلخوری در نامه به رهبری پدیدار است.اما با سکوت معنا دار ایشان پس از انتخابات و در مقابل قانون شکنی های موسوی موج انتقادات و نصایح به ایشان شروع شد.انتقاداتی که به نظرم کاملا به حق بود.درست است که از اساس با تفکر وطرز حکومت داری ایشان مخالفم ولی این دلیل نمی شود که انتظار عکس العمل در مقابل موسوی و اقدامات فرزندانش را از ایشان نداشته باشم.

تمام ظواهر دال بر این بود که هاشمی به عنوان پشتوانه بزرگ حرکت سبز ایفای نقش خواهد کرد.که الحق هم ضربه بزرگی به نظام بود.اما با سخنان حکیمانه رهبری فرصت برای بازگشت و اصلاح مواضع و سکوتهای گذشته محیا شد و هاشمی به لطف خدا به قول آقا از مردود شدن در این امتحان بزرگ گریخت.مواضع بسیار صحیح هاشمی در مجلس خبرگان و قبل از آن آب یخی بود برای نا اهلان و دشمنان.اینکه هاشمی با آن سابقه به وضوح اعلام می کند که مطیع رهبری است امری است که باید از سوی جریان دوستدار انقلاب و اصولگرا با استقبال مواجه می شد.

به نظرم اقدامات خبرگزاری های مثل فارس و ایرنا و سایت رجا نیوزو امثالهم در تشکیک این ولایت پذیری از بزرگترین ضربه ها به نظام است.ما نباید در مقابل کسی که با زبان خودش می گوید رهبری را قبول دارد بایستیم و بگویم نه تو قبول نداری.

ما نباید قبح مخالفت علنی با ولایت را در جامعه سیاسی بشکنیم قبحی که اول خودی ها شکستند و زبان امثال موسوی و مهاجرانی را باز کردند.اگر هم کسی ادعای می کند نباید انرا فریاد زد.باید رویش سر پوش گذاشت.مانند کثافتی است که نباید انرا بهم زد تا بویش بلند شود.

سیاست جذب حداکثری یعنی چه؟یعنی کسی هم که یک موضع غلط می گیرد را هم جذب کنیم.بگویم اظهارات تو هم در چارچوب نظام است نه اینکه اصرار کنیم بر خروج افراد از دایره نظام.

به نظر می رسد این جریان نزدیک به دولت دقیقا خلاف نظر رهبری سیاست دفع حداکثری و جذب حداقلی را در پیش گرفته اند.

هاشمی از انقلاب است و نباید داد بزنیم که نیست حتی اگر انحرافی در افکار او هست.

هاشمی بازیکن بزرگی است باید با جذب و حمایت از او؛ از توانش در جبهه خودی استفاده کنیم و نگذاریم دیگران هاشمی را یار خود بدانند.

بعضی ها کاری می کنند که هاشمی تفاوتی در اظهار نظر کردن و نکردنش نبیند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:28  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
 
سر باتری ماشین رو اگه نگاه بندازی بعد یه مدت شوره میزنه و مانع شارژ گرفتن خوب ماشین میشه.بعد از مدتی باید با آب جوش و سیم پاکش کنی تا دوباره از باتری انرژی بگیره!

بار گناه های آدمی مثل من هم همینطوره

 هر سال انقدر جمع می شه که دیگه نمی گذاره از خدا نور بگیره!!

شبای قدر واسه آب جوش و سیم کشیدن دله!

تا دوباره جون بگیره و واسه یه سال روزی گرفتن آماده بشه.

توی این شب ها واسه دل های زنگار گرفته مثل من دعا کنید!!

همین!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 

خدایا مرا سنگی دادی به جای قلبی تا سنگ صبورم باشد!

خدایا دل از من ستاندی تا دل فقط به تو داده باشم!

خدایا همه را از من راندی تا فقط تو را داشته باشم تا بخوانم!

خدایا همه ی گوشها را برای شنیدن حرفهایم با تردید همراه ساختی تا فقط تو را بخوانم!

خدایا گلویم را برای فریاد بستی تا همه فریادم در نجوای شبانه تو باشد!

خدایا تنهایم کردی تا بدانم تنها تو را داشتم و دارم!

خدایا همه بت های قلبم راشکستی تا خدای جز تو نداشته باشم!

خدایا همه لبخندی را از من گرفتی تا فقط رنگ لبخند رضایت تو را بشناسم!

خدایاهمه خواب را از من گرفتی تا لذت صدا کردنت را بیابم!

خدایا همه آرامشم را گرفتی تا در امواج دریای عشق تو دست و پا برای غرق شدن بزنم!

خدایا همه دلخوشیم را گرفتی تا بفهمم چه دل مشغولی های تنها دلخوشیم را از من گرفته بود!

خدایا آرزو هایم را بر زمین ریختی تا از سر ناچاری وصال تو طلب کنم!

خدایا همه توانم را گرفتی تا از سر بی توانی فقط به تو امید بندم!

خدایا همه غم عالم را در دلم نهادی و حقیقت را از چشم دیگران دور ساختی تا امیدی برای گفتن نداشته باشم!

خدایا به آنچه لایقش بودم دچارم ساختی تا بترسم از آنچه در آخرت لایقش هستم!

خدایا خارم کردی و ذلیل تا در وجودم  ذلیل کنم هر آنچه را خاری است!

خدایا ساکتم کردی تا به شنیدن گواهی دست و پا عادت کنم!

خدایا عاشقم کردی تا بفهمم شور عشق, شوق شعور می خواهد و شراب شهادت!

خدایا کاری کردی تا باورم نکنند آنان که تو را باور نکردند!

خدایا یاریم نکردی آنگاه که یاریت نخواستم!

خدایا دستم گرفتی آنگاه که دستی نداشتم!

خدایا توکل کردم آنگاه که یاوری نداشتم!

خدایا توبه کردم آنگاه که آبرویم رفتنی بود!

خدایا ترسیدم آنگاه که ترساندیم!

خدایا ایمان آوردم ولی چه سود آنگاه که  معجزه آوردی!

خدایا امیدم دادی وقتی از همه نا امید شدم!

خدایا به سوی تو آمدم آنگاه که از همه رانده شدم!

خدایا توبه کردم آنگاه که تو به یادم آوردی!

خدایا گناه را نطلبیدم آنگاه که نگذاشتی!

خدایا مرا توان  آلوده شدن نبود  تو مرا به عشق خود آلوده کردی!

خدایا هوایم مرا به هر سمتی می برد طوفان تو مرا غریق خود ساخت!

نکردم هرآنچه را که گفتم,بر فرض که دستی برده باشم و زبانی چرخانده باشم مرا چه پاداشی است که تو بردی و تو چرخاندی! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:2  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
بنام آشکار کننده ی حق

با تمام انتقادات و فریاد های از عملکرد دولت و شخص دکتر احمدی نژاد داشتم و دارم با توجه به شرایط موجود و آرایش کاندیدا و بیانات و شاخص های مقام معظم رهبری به گزینه دکتر احمدی نژاد رسیدم.

مطلب ذیل جدایی از گرایش انتخاباتی، از منظر برنامه ریزی و مدیریت کشوری در قالب نوشتاری دانشگاهی به مبحث مهم حدف سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور می پردازد.موضوعی که انتقادات و حملات شدیدی را به احمدی نژاد باعث شده و یکی از شعار های رقیب احمدی نزاد یعنی مهندس موسوی(انسانی قابل احترام و دوست داشتنی که با هرگونه تخریب و توهین وی مخالفم) احیای این سازمان است.

به حذف این سازمان بیشتر از اینکه  از جنبه علمی نگاه شود سیاسی نگاه شد.این عمل ناشی از دو تفکر رقیب در برنامه ریزی است.اول تفکر ساختار گرا که معتقد به برنامه ریزی از بالا به پایین و قالبی است که این تفکر تا سالهای 1980 تفکر قالب در نظام برنامه ریزی جهان بود.طرفداران ابقا یا احیایی سازمان برنامه ریزی خود آگاه یا نا خود آگاه طرفدار این نظریات هستند.وجود این سازمان  در واقع به این معنی است که عده ای کارشناس و متخصص در مرکز، برنامه های یک ساله و پنج ساله کشور را تهیه کرده و به سازمان ها و ادرات استانها و مناطق کشور ابلاغ می کردند و آنها موظف به اجرای این برنامه ها هستند.مهم ترین اشکال این نظام برنامه ریزی دخیل نبودن سازمانها و مسئولین درگیر در مسائل است.مسئولینی که از نزدیک نیاز ها و فرصت ها و تهدید های منطقه و استان خود را لمس میکنند.کارشناسان هرچند خبره قطعا در تهران از وضعیت و نیاز های فلان روستایی دور افتاده در سیستان و بلوچستان به اندازه استاندار و کارشناسان استانداری آگاه نیست اند.این نوع برنامه ریزی که سالهاست در نظام های امروزه منسوخ شده است  قفس آهنینی خواهد ساخت برای مجریان که هر گونه  ابتکار و خلاقیت را از مدیران خواهد گرفت.

اما نگاه دوم  نگاه مشارکتی و کنش گرا است.تفکری که سعی در درگیر کردن تمام ذی نفوذان و ذی نفعان در نظام برنامه ریزی دارد.یعنی مسئولان در سطوح پایین مدیریتی به میزان نقش خود، در برنامه ریزی نیز سهیم می باشند.برنامه بجایی ابلاغ از بالا به پایین در سطوح استانی تدوین و جهت جمع بندی به مرکز ارائه می گردد. امری که هم اکنون در حال اجرا است و ادارات و سازمان ها به حسب تخصص و وظیفه  در حال تنظیم برنامه پنجم توسعه  در حیطه  عملکرد و اختیارات خویش می باشند.

به قول هابر ماس بنیانگذار  تئوری کنش ارتباطی، برنامه ریزی یک کار و عمل سیاسی است. عمل سیاسی که نتیجه گفتمان  بین همه گروههای ذی نفع به منظور دستیابی به توافق در حوزه هدف گذاری و اجرا است.وی معتقد به تقسیم آگاهی و دانایی بین همه گرههای ذی نفع است و اعتقادی به محصور شدن آن در قفس آهنین برنامه ریزان ندارد.لذا اعتقادی به یرنامه ریزی به مفهوم عملی دولتی ،متمرکز یا تکنوکرات و در حیطه نفوذ تخصصی گروهی خاص، شبیه آنچه که در ایران انجام می شود نمی بیند (ای.آر. الکساندر.2001)

حذف سازمان برنامه ریزی جدایی از مسائل اعتقادی و اختلاف آرمانی اکثریت کارشناسان این سازمان با مبانی انقلاب که نمود آن را به وضوح در کتاب تبین و توجیح برنامه چهارم توسعه(که در آن با اشتباه دانستن بعضی رویکرد ها انقلاب اسلامی و دولت دکتر مصدق سعی در ترغیب سیاست مداران به رویکرد دولت های اول و دوم پهلوی نسبت به قدرت های جهانی_ آمریکا و اسرائیل_ دارد که این کتاب به دستور مقام معظم رهبری کتب چاپ شده خمیر شدند)می توان دید، دارایی پشتوانه قوی علمی و عقلانی و مدیریتی است.جالب آن است همه کسانی که سالها داد از منسوخ بودن روش مدیریتی بالا به پایین می زدند و از لزوم گرایش به مدیریت و برنامه ریزی مشارکتی و کنش گرا دم میزدند همه ساکت شده اند یا داد از غیر کارشناسی بودن عملکرد دولت سر میدهند.امیداست همه دلسوزان با نگاهی تیز بینانه به موضع گیری های افراد و عدم توجه به جو سازی ها سعی در یافتن حقیقت داشته باشند.

البته پر واضح است نگارنده به هیچ وجه سعی در کتمان ضعف ها و بد اخلاقی های دولتمردان و هوادارانشان ندارم . 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 

به نام حضرت حق

در طول تاریخ و در تمام کشمکش های تاریخ عده ای در جبهه حق و عده ای در پشت سنگر ظلم صف بندی کرده اند ولی در اکثر این نقاط حساس تاریخ عده ای حق را شناختند ولی در جبهه باطل جای گرفتند و خنجر در مقابل حق بر کمر بستند.عده ای که سعی کردند از دین فقطروز و  نمازش را بفهمند و جهاد و معروف را پشت پلک هایشان نگه دارتد.عده ای که با حق بودند تا جایی که منافعشان به خطر نیافتد و تا جایی با حق بودند که باطل سکه هایش مرغوب تر نبود.این عده را در مسجد کوفه و زمان غربت عقیل خوب می توان شناخت.عده ای که هنگامه جنگ  یادشتن به اهل و عیالشان می افتد که بعد آنها چه کنند!!! یادشان به وحدت اسلام می افتد و آیین رسول ا... که نباید در آن اختلاف افتد.عده ای که همیشه این استدلال مسخره ورد زبانشان است که می دانیم حق با ماست ولی چاره چیست باید مصلحت اندیش بود و این آخر منطق و تعقل است.این استدلال مسخره که همیشه برای کسانی که معنا و استدلال قوی و محکم مقاومت در مقابل زور را نمی فهمند بهترین بهانه است.استدلال مقاومت هم به تجربه و هم کمی تعقل اثبات می کند که در مقابل سگ صفتان همانند سگ هر قدم به پشت نهی طرف مقابل را بیشتر مطمئن ساختی که موفق خواهد شد و بالعکس هر چه به سویش بی باک بدوی به پیروزی بیشتر نزدیک شدی.

عده ای یادشان رفته که این عزت طلبی غرور آفرین حسین بود که او را با تمام شهادت ها و اسارت ها پیروز کربلا کرد.عده ای امروز هم حرف ها می زنند و سخنرانی های میکنند که فقط لحن گفتارش با مسجد کوفه متفاوت است و بس.استدلال و منطق پر افتخار حسین را زیر پای گذاشته و تند روی و بی ترمزی نام نهادند.همین قضیه هسته ای.بیاید منافع و فواید هسته ای را کنار بگذاریم . عزت این قضیه مهم است.این حق ما هست یا نه؟؟ به هزاران دلیل حق ماست که در آن شکی نداریم.هر که دارد برود مطالعه کند.

ما اگر کوتاه آمدیم و زیر بار این خفت رفتیم(که عده ای داشتند می بردند)عین همان کاری را کرده ایم که فرزند علی این همه خون و اسارت دید تا نرود.قضیه عوض شده ولی فرمول همان فرمول است.اعداد را عوض کردند ولی عزت و افتخار همان است که انجا بود.حرف های بعضی ها آدم را به یاد نقل تاریخ از مسجد کوفه می اندازد.انجا می گفتند اگه به کمک حسین رفتین دیگر از آرامش و بیت المال خبری نیست.اگر به کمک فرزند علی رفتید با شمشیر طرف هستید و غارت اموال.امروز این ها شده تحریم و حمله و فلان و فلان.امروز سکه های یزید شده فروش هواپیما و وام و کمک اقتصادی(که جالب این است مانند وعده های کوفه هیچ گاه محقق نشد.کره شمالی مثال واضح!!!!)قصه همان قصه است فقط کلاسش بالاتر رفته.حال عده ای برای اینکه مثلا سر سیلندر زانتیا به ما نفروشند زیر بار هر خفتی می روند.فرهنگ عاشورا یعنی این.امام شهید شد برای نشان دادن راه پر افتخار مقاومت برای همه نسل ها و نقاط تاریخ.برای ما برای حزب ا... لبنان و برای مردم غزه.عده شده اند ابو مازن و فریاد بی کفایتی بر سر کسانی میزنند که هنیه نماد آنها است در مرز های کشور ما. « والسلام»

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
امشب ما رو هم دعا کنید

همین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:31  توسط سید محمدرضا اصنافی 
خیلی وقت منتظر چاپش بودم.خودش ۲ سال قبل قول چاپش رو بهم داده بود.

بالاخره اومد.باز هم یک نفس خواندمش.مثل همه کتابهای که می خوانم.غرق در داستان نشدم مثل من او نبود که مرا ببرد به زندگی شخصیت ها.با شخصیت ها زندگی نکردم. اصلا هم خوابشان را ندیدم برعکس من او.

چند بعد داشت یکی سیاسی که واقعا در این بعد خوب جامعه رو به انحلال و سراسر مادی و بی روح غرب را به تصویر کشیده بود.در تمام داستان حسی به من دست داده بود که وقتی عصر های جمعه مهمان هایمان می رفتند به من دست میداد.نمی دانم چه ربطی داشت ولی خوب حس من بود دیگه!

حسی بهم دست می داد که وقتی کوچک بودم می گفتند "نخود نخود هر کی رود خانه خود"وای چقدر ریتم و آهنگ و معنای لجنی دارد این یادگاری بچگی

حسی که وقتی دیگر کسی کار به کار کسی ندارد و گرفتار گرفتاری های خودش است به من دست داده بود.حسی که قطعا در لانه زنبور ها نیست!و در آپارتمان های کوچک شهر ما هست!

خلاصه در بی وتن حس فوتبال نیست حسی از جنس شطرنج است.نمی دانم  به غیر از خودم شاید کسی نفهمد چه میگویم.

و اما ارمیا.............

ارمیا را من خوب میشناسم.خیلی ها ارمیا را اصلا دوست ندارند.خیلی ها حالشان از ارمیا بهم میخورد.

ارمیا قهرمان نیست. ارمیا سوپر من جبهه ای نیست.ارمیا بعضی موقع ها خیلی بی غیرت است.ارمیا گاهی سیب زمینی میشود.ارمیا گاهی زمینی گاهی آسمانی می شود.ارمیا درگیر است. ارمیا مردد است.ارمیا می خواهد نمی تواند.ارمیا قهرمان نیست .ارمیا گناه هم میکند.ارمیا دیسکوهم می رود.ارمیا گاهی به بدن برهنه هم نگاه میکند.ارمیا دلش برای صندوق صدقات هم تنگ می شود.ارمیا گاهی دلش می کشد ماشینی خراب شود تا هل بدهد.ارمیا دلش برای ماشین هل دادن تنگ می شود.ارمیا یک جور های طلسم شده است.ارمیا دستان آرمی را می بیند که به پهلوی خشی می خورد همان اول می بیند ولی نمی تواند.ارمیا قهرمانی نیست که آرمی را حیران کند و بعد برود.ارمیا یاری ندارد که او را غمگین کند.ارمیا خودش هم نمی داند آرمی کجا زندگی اوست.ارمیا در گیر است بین قصابی تا راننده.قصابی که بوی عشق می دهد و راننده ای که بوی زندان خود بودن.ارمیا گناه هم می کند.ارمیا گناه هم نمی کند.ارمیا یک نجوای اسمانی دگرگونش نمی کند.ارمیا بی غیرت هم میشود.بغض ی و دردی و فریادی ارمیا را خفه میکند ولی آزادش نمی کند.یک کلام ارمیا زندانی است.

زندانی خودش.زندانی محیطش.زندانی چیزی که اسمش رو عشق گذاشته بود عشقی که فقط رنگ   گل به ی اش بوی عشق می دهد.

ارمیا قهرمان نیست مثل من است.در گیر است.زندانی است.حق اعتراض ندارد.مثل آب حالت ظرف می گیرد.ارمیا را پای عقد می برند و باز میگردانند و شروظ عاقد فقط اسمی است که به او یاداوری میکند زندانی است.

بر عکس همه آنها که میگویند بی وتن به دلشان حکمفرمانی نکرد ولی من خوب ارمیا را می شناسم.او یک انسان است و واقعی هم هست.نه رنگ و لعاب دار.نه قهرمان. یک آدم عادی.یک مردد.کسی که جای ندارد و ساکن نیست.ارمیا بی وطن است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
اصولگرایی مانند هر منش و تفکری یک سری اصول داره.و قطعا همانطور که واضح هست پایبندی اصولگرایان به اصول دینی و انقلابی باید پر رنگ تر باشد

شاید نیاز به توضیح نباشد که یکی از اساسی ترین اصول انقلاب و امام کار برای رضایی خداست نه برای مقاصد سیاسی و حزبی.

بی طرفی و حمایت از مظلوم هم یکی از هزاران اصولی است که من ای کاش توانش راداشتم و می نوشتم از آن.

آنچه همیشه برایم سوال است این است اگر کار ها و افعالی را که امروز احمدی نژاد انجام میدهد روزی خاتمی انجام میداد چگونه او را از برج آزادی دار می زدند؟

خاتمی روزی با یک شبکه تلوزیونی آمریکایی مصاحبه کرد فردا کفن پوشیدند امروز این آقا نامه می نویسد و آمادگی برقراری ارتباط می گوید و همه من جمله نمایندگان مجلس در سکوتند!

اگر علی احمدی وزیر دولت خاتمی بود باز هم امضا ها پس گرفته میشد؟

و هزاران مورد دیگر که خود بیشتر آگاهید از مشایی گرفته تا گرانی و .................

آیا این اصولگرایی است یا حزب پرستی؟

آیا نباید کمی انصاف داشت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 4:21  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
این روز ها بحث مدرک و مدرک جعلی و مدرک پولی و ..........زیادی گرمه.

داستان از اونجایی شروع شد که عده ای قال و قیل کردن که بابا این جناب کردان محترم که معرفی شده واسه وزارت کشور مدرکش از یک دانشگاه اروپایی جعلی هست و این دانشگاه هم حاضر به تایید مدرک دکترای این آقا نشد.

بحث بالا گرفت و هنوز هم ادامه داره و یه عده ی میگن جعلی و کردان خان که الان دیگه وزیر هم شده هزار تا مدرک و دلیل میاره که بابا من راست میگم.

این وسط جناب رئیس جمهور یک نظری دادن که این کاغذ پاره ها بی ارزشه و برای نوکری مردم نیازی به این کاغذ پاره ها نیست.

واقعا هم درسته

منم قبول دارم یک کسی که توانایی وزیر شدن داره باید وزیر بشه حتی اگه مدرکش لیسانس باشه. توی پست های اینجوری چیزی که کمتر به درد می خوره مدرک و تحصیلات دانشجویی است.

ولی سوال مهم از جناب احمدی نژاد اینه که درست که مدرک مهم نیست ولی دروغ گفتن و مدرک درست کردن اونم از طرف کسی که می خواهد نظم کشور رو اداره کنه درسته؟؟

مسلما اگه جناب کردان رک و پوسکنده می گفت مدرکش چی حرفی نبود.بحث سر عدم صداقته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:31  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
سلام.

خیلی وقتی بود مطالب سیاسی که مثل اینکه راهی جز توهین و تخریب ندارند دلم رو زده بود.بعد از مدت ها چند ماه پیش با مقاله ای آشنا شدم که توسط دکتر مطهری(فرزند استاد)نوشته شده بود و دیروز قسمت نهم اون هم منتشر شد.جدایی از جو کم تقوایی سیاست به مسائل فرا جناحی پرداخته و در مقالات آخر واقعا به نکاتی اشاره می کند که به قول معروف برا مردم نون و آب میشه.گفتم اینجا اشاره کنم شاید این دو تا خواننده ی وبلاگ ما هم خوندن و استفاده کردن.این آدرس قسمت نهم هست بقیه قسمت ها آخر مطلب لینک داده شدن.

 

http://tabnak.ir/pages/?cid=14926

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
دولت نهم با روی کار آمدنش خیلی رویه ها و چارچوب ها رو شکست.شاید مهم ترین رویه آهنگ گفتمان مسئولین با مردم باشه که گاهی هم رنگ سفسطه و توجیح و ....به خودش گرفته.خودسری در تصمیمات و از همه مهم تر توهین و ترور شخصیتی افراد از دیگر اشتباهات اطرافیان دولت می باشد که اگر عمری بود حتما جداگانه می پردازم.ولی اتفاقی که دیروز در صحن علنی مجلس افتاد دیگر نباید دچار فرسایش زمانی می گشت.

اتفاقی که مثل خیلی از دسته گل های که جناب دکتر احمدی نژاد به  آب دادند منحصر ایشان می باشد.مایه گذاشتن و خرج کردن از اسم رهبری برای رای اعتماد دادن نمایندگان حرکتی ناشایست است که نباید مسئولین وبزرگان مانند مابقی حرکات دولت در مقابل آن سکوت کنند.

قطعا با نگاهی به عملکرد و بررسی کوتاه به نگرش رهبری خواهیم دانست که این نقل قول که رهبری توصیه به رای اعتماد دادن به وزیر کرده اند اصلا با روش کاری ایشان مغایرت دارد و هم با شان رهبری در قانون اساسی سنخیتی ندارد.سخنی که اگر از شخصی جر رئیس جمهور سر میزد حتما با آن برخورد می شد.

واقعا جایی تاسف دارد که احمدی نژاد با سوء استفاده از تاییدات مصلحت اندیشانه ی رهبری اینگونه برای وزرای خود رای جمع میکند!!

احمدی نژاد در شرایطی که می بیند رهبری چاره ای جز تایید ایشان ندارد حرکتی را مرتکب می شود که راهی برای تکذیب آن برای رهبری باقی نمی ماند.شاید آقای احمدی نژاد بهتر بود برای رای آوردن وزرا به همان دلیل خود ساخته ی زمان کم باقی مانده تا پایان دوره بسنده میکرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 

و جنازه ای بر دستان مردم است......همه از داغ نبودنش می سوزند و فریاد دارند.....مادری را می بینم اشک دستان بی رمقش می ریزد و از اینکه دیگر نمی تواند کلفتی مردم را بکند غمگین است و......... جنازه همچنان در حرکت...........

کودکی که مضطرب است که وای اگر دگر باران نبارد و شیشه های ماشین ها کثیف نشود چه کنم......پدری که غیرتش را به جنازه داده است .........و زنی را که عفتش..................جوانی که از پدرش فقط نام یک کوچه برای مردمان شهر باقی مانده .........و دخترکی نگران که چه تحفه دارم برای همسری که شاید کی بیاید.....

 

وجنازه همچنان تلو تلو می خورد در دستان پر حسرت مردمان شهر........و عشقی را که نابود است و با نگاهش به بدرقه ی جنازه آمده............و کسی که دیگر توان تعقیب جنازه را ندارد.....و صدای مهره های کمر بردگانی که اهرام مصر مدیون دستان آنهاست و دیوار چین مدیون استخوانهایشان ............و هرزگی که در این میان فریاد های پر شور گم میشود.......صدای گریه ی دخترکی که مدیر جلوی دوستانش مو هایش را چیده و غرورش را ................ و فریاد زنی که لگد های چکمه پوشان تنها سلاحش را بی اعتبار کرده و مردمانی خوش خیال .............. 

 و دینی که این وسط مظلوم ترین است..........و اسلامی که زیر همان چکمه ها ............

و جوانانی که شده اند دست برای خیالات خام مدعیان جنازه......................و کسانی که عدالت  خواهی را را فحاشی پنداشتند وتهمت پراکنی و ..........

جنازه را می بینم که دستان همه به سوی آن است و کسی فاتحه نمی خواندو کسی صلواتی ندارد ..........و مدعی را می بینم که هرزگیش جوانی انسانی را به تباهی کشاند و بازی که هنوز تمام نشده .............

و مردی که لباسش را می گویند یادآور محمد است و زبانش زبان هدایت  و دستانش یادآور بهشت سالهای دهه شصت و عشقی که بازنده بازی فریبکارانه ی این مرد است و جنازه همچنان به گور نرسیده.............و پله های از جنس خون جوانی و کودکی و معصومی که بالا میرد مردی از جنس ریا!!!!!!!!...........

و من می بینم عمری که رفت و غم که ماند و هرزگی همچنان در سکوت گم شده   و  مظلوم که همچنان ظالم را می نگرد و جانی که ای کاش نبود . تجربه ای که ای کاش نبود و عمری که ای کاش نبود و عشقی که نیست و مردی بی سلاح و بی امید و صبری زهر گونه و بغضی جرح گونه و داغی که بر دین است و جماعتی که بر گرد سگ می چرخند و صبری که خدا دارد و عجزی که من دارم و مرگی  که در طلب است و خشمی که می خورمش و روحی که نیست و جسمی که نخواهد بود و نمی دانم که خدا کجاست و چرا؟؟؟؟؟

 

و جنازه همچنان میرود و................و ریا کارانه می گویند و  می خوانند وغش میکنند و هرزگی.........و بازنده ای با تقصیر و انتقامی که خدا میگیرد و من در تصور آتش این مرد هستم و می دانم بت پرستی چیست!!!

و جهالت را و او همچنان راه میرود ...آزادانه و..................و می شنوم صدای سیلی که دخترک عاشق می خورد و عشقی که حرام است و هرزگی که حلال و مصلحت اینست  و من هنوز نفهمیدم آن زن چکمه خورده حق چه کسی را خورده بود و نمی دان نخ مو های این دخترک زندگی و جوانی چه کسی را نابود کرده بود که او راه نمی رود و او راه می رود واین عدالت است مبهم در مصلحت و...............................

و جنازه می رود.........................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:13  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 

مطمئنا اگه بخوایم یکی از مجموعه های  که در همه تحولات اساسی کشور های جهان من جمله کشورمان نقش مهمی را ایفا کرده نام ببریم شاید دومین یا سومین نام دانشگاه باشد.همیشه دانشگاه به عنوان یکی از پارامتر های مهم سیاسی مد نظر گروه های و جریانات بوده.گروههای سیاسی معمولا  با جذب مجموعه دانشگاهی از آن به عنوان یک برگ برنده در تحولات سیاسی یاد کرده اند.شاید بارز ترین و مهم ترین مصداق این ادعا نقش دانشگاه در تحولات انقلاب اسلامی و تحولات پس از آن است.پر واضح است که جو حاکم بر دانشگاه باید برای هر حکومت و دولتی مهم باشد.جمهوری اسلامی که همیشه و همه زمان ایجاد و تداوم خود را در درجه اول مدیون الطاف الهی و جان فشای ها و از خود گذشتگی های جوانان خود است باید با نگاهی آینده نگر و نه محدود به امروز  تحولات و رویکرد دانشگاه را دنبال کند.از دیگر رو و از آنجایی که دانشگاه شاید محل تمرکز مدیران وبرنامه ریزان و در یک کلام آینده سازان کشور است باید چگونگی پرورش این نسل برای هر حکومتی دارای درجه بالایی از اهمیت باشد.

آنچه که امروز بر دانشگاه می گذرد نه تنها روز های امید بخشی نیست بلکه اگر هر دلسوزی واقعا از درون به مجموعه بنگرد لرزه ابهام در آینده این نسل بر تن او خواهد افتاد.مسلما نگاه از بالا به مجموعه دانشگاهی یا یک نگاه مسئول مدارانه به مجموعه نه تنها نگاهی واضح نخواهد بود بلکه به سازی های تصنعی و خوش خیالانه ی مسئولین؛ ناظر را به درک غلط یا بعضا وارونه از مجموعه دچار می کند.

آنچه امروز از دانشگاه در دیدگاه یک فرد واقع بین درون مجموعه نقش می بندد خرابه ایست که با ساختمان های زیبا و امکانات نسبتا مناسب خود را آراسته و سعی در فریب مسئولین وآحاد جامعه دارد.

آری امروز آنچه که دانشگاه نام گرفته جایی است که شاید بتوان گفت اکثر میهمانان تازه ی خود را به سر خوردگی از وضع موجود رسانده است.شاید تمثیل خوبی باشد که عده ای گرمای سوزان کویر را به سودای سراب پیموده اند و تازه فهمیدند این نه ان ایست که برای ورودش باید غول به نام کنکور را کشت!!!!و جمعه که پس از چند سال چاره ای جز عادت به وضع موجود ندارند.

شاید برای بررسی بهتر وضع دانشگاه نیاز باشد به گذری جداگانه به مقولات دانشگاه:

1.آموزش:

به طور حتم اولین و مهمترین وظیفه دانشگاه آموزش است و صد البته همین آموزش است که به تبع آن دیگر مقولات دانشگاه شکل می گیرد.

جدایی از مبحث تکراری و حل ناشده ی اشتغال که جویندگان دانش را روبروی آینده در ابهام و تلاشی کم امید قرار داده ؛ محیط دانشگاه شاید هیچ گونه تحریکی برای نوآوری؛خلق و نگرش نو در مباحث علمی ندارد.شاید کمتر کسی است که در دانشگاه در پی غیر آن باشد که بیاموزد آنچه را که دیگران آموختند و برای آنان به جای نهادند.قطعا کمتر کسی است که در محیط علمی امروز انگیزه ای برای شکستن تابو های علمی موجود کند.دانشگاه  قطعا از اولین مجموعه های است که سال نوآوری را باید در آنجا پیاده کرد ولی امروز هیچ نشانه ای در آن ندارد.بگذارید ساده تر بگویم.شما در دانشگاه کمتر استادی را میابید که این حس را در دانشجویش بپروراند که تو میتوانی گفته ها و دانسته های مرا نقد کنی و بی اعتبار.امروز شاید بتوان دانشگاه و اساتید و دانشجویانش را به دوری دچار دانست که همیشه تکرار می شود بدون اینکه چیزی به این دور اضافه گردد.کمتر داشجویی میتوان یافت که اعتقاد داشته باشد می تواند چزی جدید به علم مجموعه اضافه کند.بحث در توانستن یا نتوانست نیست آنچه دردناک است این حس نتوانست است هر گونه تلاش برای فردای بهتر را میگیرد.خطر نزدیک شدن نظام آموزش عالی به قصه پر غصه آموزش و پرورش مخصوصا پس افزایش ظرفیت ها و گسترش دانشگاههای پیام نور بشدت احساس میشود.

و صد البته قصه ی دروس انسانی بسی دردناک تر است.شاید به اطمینان بتوان گفت حقیر ترین و ضعیف ترین مجموعه دانشگاهی دانشکده های انسانی هستند.دروس انسانی سالهاست که دچار فرهنگ پذیری شدید از خارج از مرزهاست و خود هیچ افزودنی به این علم ندارد.تغذیه دائمی از منابع غربی در حالی است که منابع و ماخذ های غنی چه در فرهنگ اسلامی چه ایرانی دست نخورده باقی مانده است.شاید برجسته ترین این وضع دردناک دروس انسانی را بتوان در دروسی مانند روانشناسی و جامعه شناسی یافت.ممکن است برخی را ناخوشایند اید ولی بهتر است بگویم که کاربرد امروز دانشجویی انسانی بیشتر به ضبط صوتی می ماند که فقط کتابها و گفته ها را ضبط میکند تا در کمتر از بیست و چهار ساعت امتحان داده و به زباله دانی ذهنش بفرستد.بدون هیچ گونه دخل و تفکر.بدون لحظه ای اندیشیدن و بدون اندکی اعتراض.شاید بتوان گفت که روش و عملکرد  اساتید رشته های انسانی اولین عامل کشنده خلاقیت و نواوری در این دروس است.شما از دانشجویی استادی که بیست سال است همه مطالبش تکراری است و فقط از روی متن کتاب می خواند انتظار چه آینده ای دارید؟

در حالی که به جرات می توان گفت تمام فعل و انفعالات یک کلاس درس انسانی را یک دستکاه فتوکپی انجام میدهد چه انگیزه ای برای این نسل در پی علم می توان قائل بود؟

امروز کمتر دانشجوی انسانی را می توان یافت که بتواند یک یا دوصفحه بنویسد یا بگوید از انچه بعنوان علم به او داده ایم.فقط تکرار متن کتابها.حال تصور آینده بدست این نسل کمی تفکر را به دنبال نخواهد داشت؟

بی انصافی است که اوضاع اسفناک وضع موجود علوم انسانی که به جنازه ی دانشمند وفاضلی می ماند که فقط تشیع می شود و برایش مراسم وتقدیر به پا میدارند را حاصل نگرش نسل اساتید  وبزرگان دانست .مسلما بی تفاوتی و آسان طلبی و عدم تحرک نسل کنونی که با هیچ بهانه ای توجیه پذیر نیست هم مزید بر علت است.

مرگ علمی دانشجوی علوم انسانی را به راحتی با کمی تامل در نگرش دانشجویان علوم انسانی و رفتار ها و دیالگ های کلاس ها می توان فهمید.شاید مناسب ترین اعلامیه ترحیم آن را بتوان بر در شیشه ای تایپ و تکثیر های دانشگاه بتوان یافت که بی پرده آگهی زده است که :تحقیق آماده موجود است!!!!

بی تفاوتی و خواب عمیقی که به حتم  مسئولین و تفکر حاکم بر دانشگاه و وزارت علوم نیز در آن بی تقصیر نیست اند.البته در قسمت بعد به تفصیل به بررسی علل سیاسی اوضاع کنونی دانشگاه خواهیم پرداخت و به طور حتم تفکر حاکم بر فضایی سیاسی نیز در این خواب همگانی و علل آن سهیم خواهد بود.

در پایان گذر اول به یک سوال خواهم پرداخت که ممکن است اکنون در ذهن همه خوانندگان نقش بسته باشد که:

این همه افتخارات و اختراعات علمی مگر از جایی غیر از دانشگاه متولد شده است؟

پاسخ:

1.بسیار واضح است که همه این افتخارات در ضمینه های غیر از علوم انسانی است

2.با این که نمی توان دستاورد های علمی کشور را نادیده گرفت ولی هیچ گاه پایی در دل مخترعین و نخبگان نشسته اید تا بگویند از بی مهری ها و .....

3.مصیب بار اینجایی است که قاطعانه می توان پرسید که فاصله میان این نخبگان با کف مجموعه علمی چقدر است؟آیا اینان نه همچون درختانی در میان صحرا روییده اند؟متاسفانه عموم دانشگاهیان بخصوص علوم انسانی یه قصه تکرار دچار گشته اند و این واقعیتی است که عموم جامعه آینده را با افرادی غیر مسئول و بی انگیزه با خلاقیتی ذبح شده و نوآوری در نطفه خفه شده خواهیم دید

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط سید محمدرضا اصنافی  | 
سلام

شاید نزدیک به دو سالی هست از این وبلاگ کوچ کردم و جایی دیگه مینویسم.البته تا حالا نشده بود مثل این دوسال همیشه طنز بنویسم و تجربه خوبی هم بود.ولی خوب اونم سر جای خودش.یک ماه پیش تصمیم گرفتم ایجا رو دوباره راه بندازم و با یه رویکرد جدید بنویسم.البته خودم هم انصافا تو این مدت تغییرات زیادی داشتم.همین شد که اینجا رو آب و جارو زدیم و یه یا علی گفتیم و دوباره راهش می انداختیم.خیلی وقت هست که دارم فکر میکنم با چی شروع کنم.یه مدتی تو فکر نوشتن یه چیزای پیرامون دین و قدرت بودم که  تا نیمه بیشتر جلو نرفت.امشب هم زد به سرم که از دانشگاه بنویسم.اخه هنوز دانشجوییم و هنوز فریادمون از این اوضاع دانشگاهها بلند.ولی تا اومدم بنویسم یادم به یه عکس افتاد که.....

اره می خوام حرف های شعاری خوشکل خوشکل بزنم.البته قبل از اینکه صلاحتم تایید بشه که حق دارم یا نه!!!!

می خوام مثل خیلی ها داد بزنم که چی شد از  یادمون رفتن؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا بذار ببینم اینای که مثل من خودشون اولین های بودن که از خون بعضی ها فرش های قرمز درست کردن واسه خودشون چه حالی دارن.

اره می خوام به خودم یادآوری کنم چی شده دارم خیلی راحت و نه از سر وظیفه بلکه از سر سرخوشی بنویسم.می خوام محکم بزنم تو گوش خودم که یادم بیاد این خوشیم با نا خوشی کیا بود؟؟

اره می خوام داد بزنم که چقدر شما مظلوم موندین این وسط بین جنگ رفقا و امثال من!!!!بین فراموشی و ندیدن!!!!

فقط این رو میزنم تا با یاد صدای پرستویی یادم باشد چیزی ننویسم که .......

هنوز هم نمی دانم که چست که دعای من راهی به بالای دستم ندارد و دعای دستان او.........

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:59  توسط سید محمدرضا اصنافی  |